... خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

امشب قراره آخرین شبی باشه که اینجا هستم

امشب یه جورایی باید از این خونه خداحافظی کنم خیلی سخته اما لازمه ....

اینجا رو دوست داشتم به هزاران دلیل اما مهمترینش این بود که اینجا تنهایی رو از من

گرفت... شاید باورتون نشه اما گریه ام گرفته ...

من از این خونه می رم اما تنها چیزی که اجازه دارم با خودم ببرم لینک هامه باید همه

چیز رو بگذارم و بگذرم ...

من اینجا رو با تو شروع کردم اینجــا گفتم خندیدم غمگین شدم گریه کردم ... من اینجا

خودم رو پیدا کردم ... اول خواستم یه لحظه چشمهام رو ببندم و روی کلمه حذف کلیک

کنم  اما نتونستم یعنی جراتش رو نداشتم ...

امشب این خـــــــونه رو با 140تا پست و کلی نظر عمومی و خصوصی می ذارم و می رم

شاید بگید چیزی نیست اما برای منی که هیچ وقت اجازه نمی دادم کسی سر از کارم و

افکارم دربیاره خیلی حرف بود

امیدوارم تو خونه جدید خودساخته تر عمل کنم و بهتر بنویسم ...

این خونه جدید منه                    

خدا نگهدار پرشین بلاگ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط هاله نظرات () |

به سه چیز تکیه نکن :

غرور‌، دروغ و عشق ... آدم با غرور می تازد ،با دروغ می بازد و با عشق می میرد ....

                                                              دکتر علی شریعتی 

...................................

پی مرتبط نوشت: این جمله بالا رو امروز روی یه بنر زیر عکس دکتر شریعتی تو خیابون احمد قصیردیدم، وقتی

اومدم شرکت سرچ کردم این مطلب رو دیدم

به گزارش خبرآنلاین، کتاب «کلید اسرار زندگی» به همت محسن تیموری در 300صفحه منتشر شده که با مرور

برخی وقـــایع زندگی روزمره، سخنان بزرگان علم و دین و همچنین روایت داستانی برخی اتفــــاقات اطرافمان،

درس‌هایی از زندگی را برای مخاطب به تصویر کشیده است.

گردآورنده اثر در مقدمه کتاب نیز تاکید می‌کند که این کتاب چراغی برای بهتر زیستن است که موجز نوشته‌ها و

گزین‌ گویه‌هایی از بزرگان علم و ادب و دین جهان را بدون داوری و تحلیل با درنظر گرفتن ارزش ادبی و

جذابیت‌شان گردآوری کرده است...او تاکید می‌کند که این کتاب تجربه زندگی را که کوتاه است و برگشت‌ناپذیر،

برایمان آماده کرده است.

در بخشی از کتاب با عنوان «سخنانی از دکتر شریعتی» می‌خوانیم:

- من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم چون آنها از روی عشق و علاقه می‌رقصند ولی

پدر و مادرم از روی عادت نماز می‌خوانند.

- به سه چیز تکیه نکن؛ غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می‌تازد، با دروغ می بازد و با عشق می‌میرد.

- «کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی ته کلاس ما می‌نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش

آور بود ،آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می‌کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود-

اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی

هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم، سیگار می‌کشیدم و کچل شده بودم! تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم

از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می‌کند که در خودش وجود دارد.

- و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت

زمان، جوانی بر باد رفته‌اش را می‌بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای

منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می‌آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده

می‌کند... و اینها همه کینه است که کاشته می‌شود در قلب مالامال از درد...! و این، رنج است. زن عشق می کارد و

کینه درو می‌کند... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... او کتک می خورد

و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می‌کنی...او درد می‌کشد و تو نگرانی که

کودک دختر نباشد... او بی خوابی می‌کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می‌بینی ... او مادر می‌شود و همه جا

می‌پرسند نام پدر...

- اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن‌هاست.

- عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط هاله نظرات () |

لالا لالا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلب و میشناسه

هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله

 نخواب آروم گل بی خار و بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تو سینه

آخه بارون که نیست رگبار باروته

سزای عاشقای خوب ما اینه 

نترس از گوله ی دشمن گل لادن

که پوست شیره پوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر

دلیل تا سپیده رفتن و رفتن 

نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دل نازک خسته گل پرپر

نگو باد ولایت پرپرت کرده

دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمیذاره

مث یار دلاور نشکن از دشمن

ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره

 نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم

کتابای سفیدو دوره می کردیم

که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب

نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گوله ی دشمن

بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

 نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صد تا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمی یاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من بیا تا من نگو دیره

 سکوت شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

 نخواب ای حسرت سفره گل گندم

نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو بالش پرهای پروانه

که فریاد تو رو کم دارن این مردم

لالا لالا دیگه بسه گل لاله .....

کلیک

..............................

این آهنگ جزو ترانه های آلبوم قدغن شهریار قنبری است، سالها پیش این آهنگ رو با نوار

کاســـت گوش می دادم تا چند روز پیش که خیـــلی اتفاقی دوباره تو تاکسی شنیدمش، باورم

نمی شد آهنگ رو کاملا به یاد داشتم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٧ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط هاله نظرات () |

                       تو خود نشانی محضی

                                                          تو خود دعای مجسم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط هاله نظرات () |

امشب شب تولد خواهر بزرگه است ...

خواهر بزرگه ای که همیشه سعی می کنه تو بحرانی ترین لحظات بهترین راه ها رو نشون

خواهر کوچیکه  بده، خـــواهر بزرگه ای که این روزها یه جــــورایی شـده سنگ صبـــور

خواهر کوچیکه ... 

خواهر بزرگه، رها پویای عزیزم تولدت هزاران بار مبارک ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط هاله نظرات () |

ایستگاه مصلی

ســرم رو که به شیشه تکیه دادم بر می دارم و به زور از جام بلند می شم می ایستم جلوی در،

تا در بخواد باز شه از فرصت استفاده می کنم شال خوش رنگم رو روی سرم مرتب می کنم،

هوای گرم و دم کرده سالن خنکی داخل واگن رو زایل می کنه

آروم آروم می یام سمــت خروجی و از جلوی دو تا پسر بچه که با کنجکاوی نگاه می کنن به

سادگی می گذرم ... پله برقی هم انگار سرعتش کند شده، هدفون رو می ذارم تو گوشم و سرم

رو می ندازم پایین و آهنگ شروع می کنه به خوندن همون آهنگ مورد علاقمون

عشق تو توی وجودم، عشق تو گرمی شبهام، مثل یک راز نگفته شعله می کشه رو لبهام ...

پـــله ها رو آهسته آهسته می یام بالا اما بازم نفس کم می یارم و مجبور می شم یه چند لحظه

مکـــث کنم ... به عادت هر روز بدون کارت زدن از گیــت می گذرم، انگار هــر چی آهنگ

خاطره انگیزه قراره همین لحظه تو گوشم تکرار بشه

روزهای سخت نبودن با تو خلا امید و تجربه کردم ... سکوت قلبت و بشکن و برگرد ...

آخرین پاگرد رو که رد می کنم عینکم رو تمیز می کنم و می زنم به چشمم تا آفتاب اذیتم نکنم ،

اونقــــدر آهسته حرکت می کنم که اتوبوس رو از دست می دم حوصــله تاکسی رو هم ندارم

می رم سمت ایستگاه، یه میله آهنی رو تو زمین کاشتن، نگاه نمی کنم که چه تابلویی، انگار

تـــازه گذاشتنش، بهش تکــــیه می دم و زل می زنم به اتوبان کسی نگاهــــم کنه فکر می کنه

دارم خیلی دقیــق تعداد ماشین های عبوری رو در می یارم در صورتیکه من اصلا ماشینی

نمی بینیم ...

تمام اتفاقات دیروز می یاد جلوی چشمم، من چی کار کردم، اصلا چطور اومدم ... چه روز

بدی بود، من اونجا نشسته بودم و تو متهم شدی چون همیشه فقط حرف خودت رو می زنی 

فکر می کردم من اشتباه می کنم اما دیروز تو اون اتاق خفه فهمیدم من بدم قبول همه که دیگه

نمی تونن مشکل داشته باشن ... تو این مدت هر کس به خودش اجازه داد من رو زیر سوال

ببره چون یک طرفه به قاضی رفت اما برام مهم نیست، وقتی برگشتم شـــرکت اینقدر حالم

خراب بود که همه فهمیدن، حتی رئیسم تهدید کرد که دیگه بهم مرخصی ساعتی نمی ده ...  

شعله زد عشق و من از تو نو شدم، گم شدم از عشق تو مملو شدم، شوق شیدایی مرا از من

گرفت، من به خود برگشتم از تو تو شدم، آه با تو من چه رعنا می شوم ... 

اتوبوس می یاد و من از اون میله که یه تکیه گاه محکم بود جدا می شم ... اتوبان خیلی خلوته

و مدرس مثل همیشه قشنگ و سر سبزه ... اتوبوس دقیقا سر کوچه نگه می داره ... روزنامه

همشهری نگهبانی توجــهم رو جلب می کنه، هوس فال حافظش رو می کنــــم تا آسانسور بیاد

می رم سروقت روزنامه

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیـــاز نیم شـبی دفع صد بلا بکند ....

این حافظ همیشه من رو متعجب می  کنه، آخــــرین آهنگ خاص توئه همــون که می تونستی

بارها و بارها پشت هم گوش بدیش

آی خدا دلگیرم ازت، آی زندگی سیرم ازت، آی زندگی می میرم و عمرم و می گیرم ازت، این

غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن این نفسهای بی هدف زنده به گورم می کنن ...

من از تو هم عبور می کنم مطمئن باش ...

...............................

پی درخواست نوشت : من می خـــوام لینکدونی بلاگ رو فعال کنم طوری که هر کس مطلب

جدید می نویسه متوجه بشم اما بلد نیستم اگه کسی لطف کنه و یادم بده مرا مدیون خود ساخته

است ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط هاله نظرات () |

کجائید ای مردان ایران زمین

قلندرهای توران زمین

بدانید ایران ویران شده است

کجائید غیرت مندان این مرز و بوم

دلیران تنگه، کرد و بلوچ

بدانید ایران اسیر ددان گشته است

کجائید آیین پرستان مهر

بدانید که بردند آیین تان را به کین

کجائید سحابی های گردون سپهر

کجائید نداهای محسن تبار

سهراب ، ‌اسفندیار

بدانید و آگه شوید که سبزند اسیران ایران زمین

هزاران صدا در گلو خفته ایم

خس و خاشاک این کشوریم

چونان هاله هستیم بر گرد ماه

همان ماه که نامش نهیم ایران ما

..........................................

به یاد تمام کسانی که تو این دو سال جونشون رو از دست دادن یا در گورهای دسته جمعی و

یا در تاریکی شب اسیر خاک شدن ...

به یـــــاد تمام کسانی که در زندان ها به انتظار هوای بیــرون از اون چهار دیـــــواری دارن

روزهاشون رو سپری می کنن ...

طنین صدای الله اکبر داره سکوت امشب رو می شکنه ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط هاله نظرات () |

شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود

شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو  هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست

با پر و بال خاکی من شوق پرواز آخرین نیست

بی تو باید دوباره برگشت به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من مرهم زخم پیر من کو ؟

واسه پیدا شدن تو آیینه جاده سبز گم شدن کو ؟

بی تو باید دوباره گم شد تو غبار تباهی

با من نیاز خاک زمین بود تو پل به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من ...

 

دانلود

مریم چله نشین شد ... 

امروز عصر کنار هم جمع می شیم تا به یاد مکتوب این روز رو ثبت کنیم، روحش شاد ...

...................................................

نمی دونم چرا در اوج حماقت فکر می کردم مریم باید بعد از چهل روز یه کمی عـــادت کرده

بـــاشه ... امروز که دیدمش از دست خودم و فکرهام حــــــرص خوردم ... حال امروز مریم 

خیلی خراب بود، انگار فرسنگ ها با صبوری فاصله داره ...

امشب دلــم می خواد رو به خــــدا کنم و برای همگی تون بهترین ها رو آرزو کنم، امیدوارم

امشــــب به همه خواسته هاتون برسید ... اگه یـــــادتون موند من رو هم یـــاد کنید که خیـلی

محتاجم ...

خدایا مریم رو دریاب ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط هاله نظرات () |

Design By : Night Melody