امروز صبح

ایستگاه مصلی

ســرم رو که به شیشه تکیه دادم بر می دارم و به زور از جام بلند می شم می ایستم جلوی در،

تا در بخواد باز شه از فرصت استفاده می کنم شال خوش رنگم رو روی سرم مرتب می کنم،

هوای گرم و دم کرده سالن خنکی داخل واگن رو زایل می کنه

آروم آروم می یام سمــت خروجی و از جلوی دو تا پسر بچه که با کنجکاوی نگاه می کنن به

سادگی می گذرم ... پله برقی هم انگار سرعتش کند شده، هدفون رو می ذارم تو گوشم و سرم

رو می ندازم پایین و آهنگ شروع می کنه به خوندن همون آهنگ مورد علاقمون

عشق تو توی وجودم، عشق تو گرمی شبهام، مثل یک راز نگفته شعله می کشه رو لبهام ...

پـــله ها رو آهسته آهسته می یام بالا اما بازم نفس کم می یارم و مجبور می شم یه چند لحظه

مکـــث کنم ... به عادت هر روز بدون کارت زدن از گیــت می گذرم، انگار هــر چی آهنگ

خاطره انگیزه قراره همین لحظه تو گوشم تکرار بشه

روزهای سخت نبودن با تو خلا امید و تجربه کردم ... سکوت قلبت و بشکن و برگرد ...

آخرین پاگرد رو که رد می کنم عینکم رو تمیز می کنم و می زنم به چشمم تا آفتاب اذیتم نکنم ،

اونقــــدر آهسته حرکت می کنم که اتوبوس رو از دست می دم حوصــله تاکسی رو هم ندارم

می رم سمت ایستگاه، یه میله آهنی رو تو زمین کاشتن، نگاه نمی کنم که چه تابلویی، انگار

تـــازه گذاشتنش، بهش تکــــیه می دم و زل می زنم به اتوبان کسی نگاهــــم کنه فکر می کنه

دارم خیلی دقیــق تعداد ماشین های عبوری رو در می یارم در صورتیکه من اصلا ماشینی

نمی بینیم ...

تمام اتفاقات دیروز می یاد جلوی چشمم، من چی کار کردم، اصلا چطور اومدم ... چه روز

بدی بود، من اونجا نشسته بودم و تو متهم شدی چون همیشه فقط حرف خودت رو می زنی 

فکر می کردم من اشتباه می کنم اما دیروز تو اون اتاق خفه فهمیدم من بدم قبول همه که دیگه

نمی تونن مشکل داشته باشن ... تو این مدت هر کس به خودش اجازه داد من رو زیر سوال

ببره چون یک طرفه به قاضی رفت اما برام مهم نیست، وقتی برگشتم شـــرکت اینقدر حالم

خراب بود که همه فهمیدن، حتی رئیسم تهدید کرد که دیگه بهم مرخصی ساعتی نمی ده ...  

شعله زد عشق و من از تو نو شدم، گم شدم از عشق تو مملو شدم، شوق شیدایی مرا از من

گرفت، من به خود برگشتم از تو تو شدم، آه با تو من چه رعنا می شوم ... 

اتوبوس می یاد و من از اون میله که یه تکیه گاه محکم بود جدا می شم ... اتوبان خیلی خلوته

و مدرس مثل همیشه قشنگ و سر سبزه ... اتوبوس دقیقا سر کوچه نگه می داره ... روزنامه

همشهری نگهبانی توجــهم رو جلب می کنه، هوس فال حافظش رو می کنــــم تا آسانسور بیاد

می رم سروقت روزنامه

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیـــاز نیم شـبی دفع صد بلا بکند ....

این حافظ همیشه من رو متعجب می  کنه، آخــــرین آهنگ خاص توئه همــون که می تونستی

بارها و بارها پشت هم گوش بدیش

آی خدا دلگیرم ازت، آی زندگی سیرم ازت، آی زندگی می میرم و عمرم و می گیرم ازت، این

غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن این نفسهای بی هدف زنده به گورم می کنن ...

من از تو هم عبور می کنم مطمئن باش ...

...............................

پی درخواست نوشت : من می خـــوام لینکدونی بلاگ رو فعال کنم طوری که هر کس مطلب

جدید می نویسه متوجه بشم اما بلد نیستم اگه کسی لطف کنه و یادم بده مرا مدیون خود ساخته

است ...

/ 33 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خدیجه زائر

سلام امیدوارم روزهای خوبت زود از راه برسن[ماچ][بغل]

هیشکی!

سلام عزیز هوس کردم امشب حافظ بخونم انقد بخونم تا خوابم ببره...........

آلن

همينشم خوبه. لطف شما مستدام.

آلن

همينشم خوبه. لطف شما مستدام.

آسانا

سلام: هاله من این لاک پشت کوچولو رو خیلی دوس دارم خیلی بامزه اس[زبان] گاهی همینجوری آدم دلش میگیره گاهی هم اتفاقات بد باعث میشه ولی به هرحال می گذره ایشالا همیشه شاد باشی هاله جان[تایید] منم میخوام همین کارو انجام بدم ولی بلد نیستم اگه یاد گرفتی تو یه پست توضیح بده ما هم یاد بگیریم[نیشخند] [گل]

کورش تمدن

السلام و علیک و مبارکا باشه چی شد اینجا گودری شد؟

رها بانو

دست محمد درد نکنه ... ایشالا خیر ببینه از جوونیش ... [لبخند]

آلن

من خوبم. ممنون. ایشالا شما هم خوب باشین. داستان مجله فروشه چیه ؟

لاهیگ

هاله جونم, من اطمینان دارم که تو خوشگلی. هم ظاهری هم باطنی "هاله ی ماه" همیشه برای من خوشگل و اسرار آمیزه. اگه هم از چیزی خوشم بیاد, دنبال معنیش نیستم. خوشگلی رو واسه خودم معنی میکنم [پلک] نمیدونم, اینکه دقیق نمیشم تو چیزهایی که برام زیبان, درسته یا نه؟ ولی میدونم خوشگلی.[ماچ][گل]